خوشحال رفته بود، دیدار واژه ها
یک عالمه حروف، آوار واژه ها
عمری گذشت و حال، در دامنش سکوت
بیزار گشته از، تکرار واژه ها
احمدعلی رسولی
خوشحال رفته بود، دیدار واژه ها
یک عالمه حروف، آوار واژه ها
عمری گذشت و حال، در دامنش سکوت
بیزار گشته از، تکرار واژه ها
احمدعلی رسولی
بر ساحل خون گرفته دریا نرسید
در روز بزرگ عشق دنیا نرسید
با چشم امید، تشنگی می کردند
افسوس که هیچوقت سقا نرسید
احمدعلی رسولی
سوره های همیشه پنهانم، دست در دست آیه می خشکند
جنگل خیس اطلسی هایم، چه بسا بی گلایه می خشکند
سردی هوا چنانی بود که نفس تا نفس خزانی بود
چشم هایم به دور آغوشت، در گذار سایه می خشکند
احمدعلی رسولی
درون قاب خیابان هوای هر روزی
قدم کنار درختان، چه فصل جانسوزی
و تف به عقربه ها در جنون تکراری
که پشت پنجره تنها، صدای دیروزی
احمدعلی رسولی
غلتیده آسمان از چشمه های شب
بر سایه های نور بر خیمه های شب
آرامشی گرفت کابوس های من
از ناله های قو در نیمه های شب
احمدعلی رسولی
چرخید و درون قصه گویا گم شد
از داخل شهر های دنیا گم شد
آن قایق دل شکسته از ساحل ها
در عمق دل آبی دریا گم شد
احمدعلی رسولی
از عمق کویرِ دل به جوشان دریا
دل را ببر از بادِ پریشان، دریا
آنگاه سری بزن به احوال بدم
بر ساحل من موج بپاشان دریا
احمدعلی رسولی
گَوَنی داخل بیابانی به تنش گیر کرده روبانی
ساکت و بیصدا نشسته ولی، در دلش بادهای طوفانی
بعد سال ها غم و عزلت، همنشینی کنار خود دیده
او از آغوش بند خوشحال است، قاصدک عشق می دانی؟
احمدعلی رسولی
می سوخت درون سردی چشمانش
پر هم نکشد پرنده ی بی جانش
در عقربه های ساعتش می پیچید
دردی بسیار بدتر از دندانش
احمدعلی رسولی
دلِ من چند صباحیست بسی می لرزد
شعله ای هست که با یک نفسی می لرزد
دیر سالیست که سنگ است نمی دانم که
او چرا لحظه ی دیدار کسی می لرزد
احمدعلی رسولی