با فال گرفته ام نمی ماند او
از حالت من عشق نمی خواند او
در عالم خواب هم به فکرش هستم
شاید که عجیب است، نمی داند او
احمدعلی رسولی
با فال گرفته ام نمی ماند او
از حالت من عشق نمی خواند او
در عالم خواب هم به فکرش هستم
شاید که عجیب است، نمی داند او
احمدعلی رسولی
از منظر سرخ تا سحر بی هوشم
ای کاش رسد صدای تو، تا گوشم
در موج و خروش های شب لبریزم
طوفان زده است ساحل آغوشم
احمدعلی رسولی
یک عالمه غم ز دست دنیا داری
کابوس به زیر هر چه رویا داری
اما تو به لطف این جهان راضی باش
یک قایق خوب سوی دریا داری
احمدعلی رسولی
خورشید به دست کوه ها تار شده
صندوق غمم دوباره جادار شده
موسیقی آب، با شن و مراورید
دریا در شب دوباره بیدار شده
احمدعلی رسولی
دوباره مشت خودت را بزن به پیشانی
که عشق خورده به برفی و سوز پنهانی
چقدر غنچه و پروانه ها که می میرند
بهار رفته و این را تو خوب می دانی
اگرچه حال و هوایم کمی به خوشحالیست
ولی بنا شده این دل به دست ویرانی
حصار پشت حصار ها چقدر بسیارند
تمام چشم امیدم به راه طوفانی
هنوز برگ درختان زرد می ریزند
و گوش عقربه هایم به سوی مهمانی
به عمق تلخ نگاهم همیشه آگاهی
حدیث خون دلم را ز بر تو میخوانی
احمدعلی رسولی
یک عالمه برفِ حیرت انگیز
باریده به پای برگ ها، تیز
در بهت و تعجبی غم انگیز
بهمن به تو حمله کرد پاییز
احمدعلی رسولی
دلم هوای تو کرده عروسک کوکی
چه گیسوان قشنگی چه کله ی پوکی
تنت تمیز و مُبرا ز آنفلونزایی
نه از نژاد خروسی، نه مرغی و خوکی
احمدعلی رسولی
درد که می آید...شب نشینی با ماه آغاز می شود...او که باشد، تمام شب باید روحت را آرام کنی که امشب نیز می گذرد و بالاخره شبی می آید که او باشد و تو نباشی...هر شب باید نشانش بدهی اسکلت نحیف قلبت را و دست های چروکیده چشمانت را که شبی دیگر...شاید آرام گیرند، در پهنه واژگان کوچ کننده...من به کوچ اندیشیده ام...نوری می آید...دری باز می شود...
احمدعلی رسولی
هر چند که در تیرگی هر روزم
لبخند تو نورهای یک فانوس است
من غرق تو میشوم به دستان نگاه
در چشم تو موج های اقیانوس است
احمدعلی رسولی