نقاشی

قلم مو را

در شراب می زنم

تا مست کشم

نقاشیت را

ای شب تابان من


 انحنای بدنت، 

نقشه ی رهایی است

به سوی آسمانی دیگر


باید خوب نگریست


آسمانی

به رنگ غروب جمعه، 

آن زمان که نمی توان

بال زد به سوی آن



لعنت به جاذبه ای

که نمی گذارد


آی آسمان کدر

بگذار بگریم

به جای تو

تا به تصویر کشم

بوی دلتنگی را

درون نقاشی نیمه تمامم... 



احمدعلی رسولی 

۲۹ آبان ۹۵ ، ۲۲:۵۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
احمد علی رسولی یزدی

انجماد

می جنگد

با سلطه ی خزان

تا برگ های زرد را

زنده نگه دارد


با نفرت

برف های نشسته را

به صورتش می زند

تا که آب شوند

تا که...

 هوشیار شود

هوشیار شود

 


غافل از آنکه

غرق در بهار

در انجمادی سرد

دیوانه ای

که دکمه های پیراهنش را

به باد می بخشید 


احمدعلی رسولی 

۲۹ آبان ۹۵ ، ۲۲:۵۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
احمد علی رسولی یزدی

معجزه

رها می شود

رها می شود

حزین چشمهایم

با صدای قدم هایت

ای تبلور آزادی


خروش آفتاب

از پس ابرهای تیره

معجزه ی دو گوی سیاه بود

نه خورشید


آب چه میدانست

که تشنگی لبهایم

از فراق دو رود سرخ است




آی... آی


وجد آورنده احساس


موهایت

باد را تکان میداد


احمدعلی رسولی 

۲۹ آبان ۹۵ ، ۲۲:۵۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
احمد علی رسولی یزدی

جرعه


تنهایی و اضطراب را می نوشد


یک جرعه نگاه ناب را می نوشد


در خشکترین کویر تنهایی خویش


دیریست صدای آب را می نوشد


احمدعلی رسولی 

۱۳ آبان ۹۵ ، ۲۲:۱۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
احمد علی رسولی یزدی

می سوزد

صدایش نمیرسد

دیریست که رفته اند


فراموش شده است

به همین سادگی

در خروارها شعله دلتنگی


ولی شاید 

به یاد آورند سرما را

در رقص فریبنده برف ها

آن هنگام

شاید

شاید... 


نه، 

مضخرف است



کاش می توانست

به آغوش کشد

تاریکی را

با اشتیاق، 

تا به خواب رود 

در خوابی عمیق



ولیکن. . . 

منتظر...منتظر

در انتظار آب، 

آتشی که هنوز می سوزد


احمدعلی رسولی 

۱۱ آبان ۹۵ ، ۱۳:۲۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
احمد علی رسولی یزدی

بیدار

در تخت خود نشسته

لحظه ها را

می شمارد


می اندیشد 

به ابتدای صبحی 

که انتهایش را

به یاد نمی آورد



شبش را گم کرده 

در عقربه های زمان، 

فراموش شده

در صدای ناکوک خروسی

که مغرورانه می نالد



دروغ است 

دروغ است... 


سرانجام

می آید

در حوالی باد

با غروب آخرین آفتاب


زمانی که خواب ها نیز

برای دیدنش

بیدار می مانند


احمدعلی رسولی 

۱۱ آبان ۹۵ ، ۱۳:۲۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
احمد علی رسولی یزدی

معاد

طلوع می کنند

غروب های تکراری

در نواحی دست های پاییزی

 

در میان غبار

فرو میریزند. 


رگبار آسمان، 

پرواز پرندگان مرده است 

درون تبعیدگاه دیگری


آنجا که جوانه ها

هم آغوش می شوند

با نهال هایی

که تنها ثمره شان

سایه های تاریکیست

و نگاه تبر

همچنان حریص... 


نفسی می کشد

غلت میزند

دوباره غرق می شود 


مانند بوته ای گم شده

میان هکتارها شالیزار


میچکد.. میچکد

ترس از فراموشی، 

معلق

در همهمه ذرات بی جان


جایی که معادش

بوی مرگ می دهد


احمدعلی رسولی 

۰۹ آبان ۹۵ ، ۰۱:۲۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
احمد علی رسولی یزدی

ندای صلح

دیگر نمی تواند

بلند میشود

نه... 

دیگر نمی تواند، 

زانو میزند 

سپرش را 

به خاک می اندازد


گوش های عطش گرفته اش

در حسرت جرعه ای واژه

ذره ذره می سوزند


بغضش را فرو می خورد 

با آخرین نفس

هوار می کشد

ندای صلح را

در جنگِ با سکوت


احمدعلی رسولی 

۰۹ آبان ۹۵ ، ۰۱:۲۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
احمد علی رسولی یزدی

خوابیدن

 

هوشیار نشد از این همه نالیدن

چرخیدن و این زمانه را پاییدن

خمیازه کشید و رفت آرام به تخت

بعد از دو هزار مرتبه خوابیدن


احمدعلی رسولی 

۰۸ آبان ۹۵ ، ۲۲:۵۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
احمد علی رسولی یزدی

دلباخته

انعکاس، 

شنکجه می دهد

آب را

در دمادم طلوع


پایان هر دو مرگ است

اما چه پروا... 

که دردِ با هم آغوشی را

دوست دارد

طعم لبانش را

دوست دارد... 


قیل و قال می کنند

کلاغان

در بلندای تن سپیداری 


صدای ناقوس می پیچد

آمین

آمین... 


فواره می کند خون

از گلوی گوسفندی

که به چشمان حریص گرگی

دلباخته بود


احمدعلی رسولی 

۰۱ آبان ۹۵ ، ۲۳:۵۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
احمد علی رسولی یزدی